خیلی اتفاق عجیبیه... رفتارهای امیرحسین از کوچکترین تا بزرگ ترین داره میاد جلو چشمام... مثلا من موقع چت اگه خوابم می برد، فرداش توبیخ یا دعوا می شدم که تو چرا قبلش خداحافظی نکردی بعدش هم سریع فرداش عوضش رو در میاورد و از قصد جوابمو می داد به این بهانه که خوابش برده بلااستثنا هر بار قرار داشتیم دیر میومد و اگه می گفتی دیر کردی، عصبانی می شد. خاطره روز تولدم، روز تولدش از یادم نمی ره... خاطره فلسفه خوندنش یادم نمی ره. اگه پسری بگه اهل فلسفه ام ازش فرار می کنم. چون فرداش با فلسفه اش قرار داره و دو روز بعدم که فلسفه باهاش کات کرد، بعدش برمی گرده پیشم می گه آهت منو گرفت. یادم نمی ره برگشته بود و می گفت: لطفا آهتون رو از زندگیم بردارید! آره من پشت سرت به قدری آه کشیدم که خبر نداری. پسرک گاو اگه می دونستی چه از ته دل می خوندم: خدا گرفتارش کنه اون که منو اسیر کرد جوونیمو ازم گرفت طفلی دلم رو پیر کرد واقعا هیچ وقت نمی تونم برای همچین آدمی دعای خیر بدرقه راهش کنم یا مثلا بخوام عین اون آدمایی که می گن عشقم رفت خدا خودت پشت و پناهش باش بازی دربیارم. می دونی؟ وقتی برگشت سعی داشت بدی های اون موقع اش رو جبران کنه ولی واقعا نتنستم دیگه دوستش داشته باشم. تراپیستم امروز یه حرفی زد پشمام ریخت. می گه یه مراجعی اومده پیشش بهش می گه شوهرم خیلی حساسه و منو خیلی تو خونه بهم فشار میاره و من افسرده شدم بیرون نرفتم و فلان، بعد از ۴۵ دقیقه صحبت تهش فهمیدم خانم با یه آقایی دوسته! می گم خانم محترم تو با من که تراپیستتم صادق نیستی، کلی از شوهرت بد گفتی و مظلوم نمایی کردی، تهش می گی شوهرت بده؟ فکر نمی کنی علت رفتار شوهرت، خیانت خودت باشه؟ خیلی یهویی موضوع رو بردم سر پست ملی و رفتار مریم و فاطمه (هم اتاقیام)
برچسب:
نویسنده: سام حسینی
تاريخ: جمعه
13 مرداد
1402 ساعت: 5:04